ضمن تبریک سال نو به همه دوستان ، من امسال ام را علاوه بر سال نو
با رسیدن یک مهمان خوب و دوست داشتنی (دخترم - وانیا) که
همه زنده گی من است شروع می کنم ، چه سال و چه سال های خوشی
برای من خواهد بود پس از این ....
*...
تقدیر پنجره گشود – به نرمی وزید و گفت :«به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»
عروس جنگل ها و در یا ها به عشـوه گفت : «به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»
بادی ملایم ، د می شلا ل اش را کنار زدو گفت
برای چند لحظه باران بارید ، تا چنین بگوید
در راه ماهِ نا آرام ، سر از آسمان پایین آورد وچنین گفت
سپیده ، سر زده / پا شد
با شبنمی که زمزمه می کرد؛«به جهان خوش آمدی -وانیا »نمی به چهره زدو
چنین گفت
خورشید پرت کرده خودش را در آغوش اش – خبری داغ پراکنده شد به جهان ؛
«خوش آمدی ، وانیا !!»
ما به خانه می رسیدیم
دروازه دهان گشود و چنین گفت
خانه در گشود و چنین گفت
پچپچه ی اشیا ی اتاق را می شنیدی - چنین می گفت
آتشی گر گرفته در دل ها – تمام اهل خانه چنین گفتند
من و همسرم که دلخوشی های جهان را در آغوش گرفته،خیره ایم به چشم هایش
در توﺃمان گریه و لبخند چنین گفتیم :
«به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»
زمان در پوست خود نمی گنجد –چون ما (من و تو) - می بینی !...
وخدا که یکبار مکث کرده بود در زیبایی تا او آفریده شود
هدیه ی با شکوه اش را همراهی می کرد و شادمان
دست در دست حلقه کرده ،سری چرخاند
شانه بالا زدو گفت :
البته که ؛
«فَتبا رَک َ الله اَحسنٌٌ الْخٰالقین»
و بعد دسته جمعی
« وانیا ، خدا و فرشتگان اش » خندیدند ...
