تبليغاتX
با گیســــــــــــــــــــوان آخــــــته

ضمن تبریک سال نو به همه دوستان ، من امسال ام را علاوه بر سال نو

با رسیدن یک مهمان خوب و دوست داشتنی (دخترم - وانیا) که

همه زنده گی من است شروع می کنم ، چه سال و چه سال های خوشی

برای من خواهد بود پس از این ....

 

وانیا

 

                               *...

 

تقدیر پنجره گشود – به نرمی  وزید و گفت  :«به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»

عروس جنگل ها و در یا ها به عشـوه گفت : «به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»

 

بادی ملایم ، د می شلا ل اش را کنار زدو گفت

برای چند لحظه باران بارید ، تا چنین بگوید

 

در راه  ماهِ  نا آرام  ، سر از آسمان پایین آورد وچنین گفت

سپیده ، سر زده / پا شد

با شبنمی که زمزمه می کرد؛«به جهان خوش آمدی -وانیا »نمی به چهره زدو

                                                                                       چنین گفت

خورشید  پرت کرده خودش را در آغوش اش – خبری داغ پراکنده شد به جهان ؛

                                                                        «خوش آمدی ، وانیا !!»

 

ما به خانه می رسیدیم

دروازه دهان گشود و چنین گفت

خانه در گشود و چنین گفت

پچپچه ی اشیا ی اتاق را می شنیدی  - چنین می گفت

آتشی گر گرفته در دل ها – تمام اهل خانه چنین گفتند

 

من و همسرم که دلخوشی های جهان را در آغوش گرفته،خیره ایم به چشم هایش

در توﺃمان گریه و لبخند  چنین گفتیم :

«به جهان خوش آمدی ، وانیا !!»

 

زمان در پوست خود نمی گنجد –چون ما (من و تو)  - می بینی !... 

 

وخدا که یکبار مکث کرده بود در زیبایی   تا او آفریده شود

هدیه ی با شکوه اش را همراهی می کرد  و شادمان

دست در دست حلقه کرده ،سری چرخاند

شانه بالا زدو گفت :

 البته که ؛

 «فَتبا رَک َ الله اَحسنٌٌ الْخٰالقین»

 

و بعد دسته جمعی

« وانیا ، خدا و فرشتگان اش » خندیدند ...

   

 

+ نوشته شده توسط محمد حسن جنت امانی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 15:43 |

 

به یاد استاد تیرداد نصری تا همیشه    

 پس از مدتی دوری از دنیای مجازی به علت پاره ای از مسائل ، دوباره سلام  به همه عزیزان و دوستان خوبم

 

                     * ...

 

« تو هم مثل منی

    بوی پیراهنت نه از یوسف

    چشم ها یت را هم به اسارت برده اند

    شب ها که کنار آینه ،به تماشای ماه می آیی

    بگو که دست ها یت تهی است

    و راز آن پرنده ی خوشبخت

    که روزی بر فراز بام ما آشیانه داشت

    چگونه از خاطر گریخت »1

 

 

اصلا نمی دانم چه اتفاقی افتاد ، همین که خواندم اش ، بلند شد ،به طرف گیشه رفت ، پول قلیان وچای که گرفته بودیم ، را حساب کرد و راه افتاد، شوکه شده بودم  ، نمی دانستم چه اتفاقی افتاده ،چرا هول شده بود ، در مسیر رفتن به گیشه  ، سه - چهاربار ، به صـندلی ومیزهای داخل کلبـه بر خورد کرده بـود  ، چیز عجیبی بـود  ، تا به حا ل ، او را اینـگونه ندیده بـودم    زود بلند شـدم ،می دیدم که همه چشم به من دوخته اند ، خودم را جمع وجور کردم ، وانمود کردم ، اوضاع عادی است  ، بیرون کلبه هنوز باران می بارید  ، به خانه برگشتم وبه اتاقم رفتم  ، کفرم درآمده ، کلافه شده بودم   ، دلم می خواست که بفهمد  ،

 داد زدم :

 

 « قشنگترین آرزویم

     چشم های توست ، دست های تو که با دست هایم همنفس شوند

     من ماهم وتو دایره ی طلایی بزرگ

     ای کاش همه ی شبها یلدا بود »

 

اما آن شب ، به کلی به هم ریخته بودم ،  تمام اتاقم به هم یخته بود ، گاهی آنقدر گم می شوی توی خودت که نمی دانی چه اتفاقـی قرار اسـت بیا فتد ، می بینی تو روخدا ، دسـت خودم نـیست ،چندمدتی است که چیزی درونم می چرخد ، کلافه ام کرده ، مثلا یک بار شبیه چاقو است توی دستم ،آن وقت  خیلی خیلی چشـم جلوی خودم می ریزم ، مثلا چشـم هایی که در یک لحظـه توی پیاده روهای شهر می چرخند ، بعد ریز ریزشان می کنم می بینی توی کلبه ،

ها گفتی کلبه ؛

 دلم گرفته بود، زدم بیرون، به سرم زد به کلبه کنار ساحل بروم   ، همیـن که روی میز نشستم به ناگاه کلمات از ذهن ام گذشـتند ، هنوز سـه - چهار پوک بیشـتر به قلیان نزده بـودم ،

حس کردم روبرویم نشسته است،اصلا روبرویم نشسته بود، چشم بستم،جهان دورسرم می چرخید باران تندی می آمد ،گفتم که ؛

روبرویم نشست، نا خود آگاه بلند شدم ،ریختم توی پیاده روها،غروب بـود وهنوز دوره گرد ، هندوانه ها را به شرط چاقـو داد می زد ، نگاه ها به من طور دیگری بـود،  چشم های آزار دهنده، پسـشا ن زدم، خودم را به خانه رساندم ، توی اتاقم، پرت شدم توی کلما ت ،چیزی شبیه نمی دانم ؟ ! تنها دارم پس می افتم از تنهایی ،گفتی تنهایی ؟ !

راستی « می گویم

             اگر نبود تنهایی

           چگونه نقش می زدم تو را

           بر دیوار غار قدیمی

           نخستین انسان تو را برافروخت با نام آتش

           چرا که

           نخستین خدا

           شکل تو بود »2

 

چیز عجیـبی بود خدایا چه می بـینم ؟ ! توی اتاقـم روبرویم نشـسته بود و با من حرف می زد،

می بینی ؟ !

این روزها عشق شبیه اشیاﺀ پیچیده ی جهان است

گاه وانمود می کند

کلمات به هم ریخته ی شاعری است

روبرویت می نشیند

زل می زند توی چشم هایت

به تنهایی ات لبخند می زند . . .

 

 

 

* « 1و 2» شعرهایی ازشاعر خوب تنکابنی  رجب افشنگ  است
+ نوشته شده توسط محمد حسن جنت امانی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 22:55 |